افکارم روی موج سردرگمی بخیه خورده اند !کسی هم نیست که این بخیه ها را باز کند ... .
سردرگمم !
میخواهم بال بگشایم می گویند بالهایت توان پرواز ندارند !!!
پر میگشایم و پرواز میکنم می گویند بالها مال تو نیست از کجا کش رفته ای شان ؟
من این بالها را مدتهاست که دارم اما چندی پیش آدمکی بیرحم بر آنها سنگ زد و آنها را شکست!
ولی من باز هم پرواز کردم
آنهم با قدرت عشق
و حسد ورزید
آدمک بیچاره نگون بخت دوست نداشتنی !
آدمک !
جای حسد ، تمرین کن !
من پرواز را به تو خواهم آموخت
جای حسد نیکی کن
جای حسد عشق بورز ...
عشق می بخشد اما حسد میگیرد ... .
با عشق برای عشق
ندا